کودک امروز

سلام. چندی پیش در یکی از همایش های بین المللی، یکی از سخنران های خارجی، کنفرانسی راجع به شکاف نسلها ارائه کرد. تازه فهمیدم که چقدر بین ما و نسل امروزی تفاوت وجود داره. امروز چند بیت شعر راجع به کودک امروزی سرودم. از لحاظ وزن و قافیه آزاده اما بیشتر معنی اون برام اهمیت داشت. شما نظرتون چیه؟

کودک امروز تنها مانده است

در مسیر زندگی

جا مانده است

بی نوا با پای خاکی تر زخاک

پاک از پا مانده است

والدینش گرم کار و اشتغال

غرق تومان و ریال

در دل وابستگی

وا مانده است

تا کنون دستان او

سیب سرخی را نچیده از درخت

هرکجا چیزی هوس می کرد اگر

قهرمان پول

دستش می گرفت

اینچنین پنداشت پول آقای ماست

پول ما معیار ارزشهای ماست

آن خدایی را که باور داشتیم

بی نوا کمتر به باور دیده است

دست پر احسان حق را بی نقاب

آه... کمتر دیده است

دور از ما مانده است

بازی رایانه ای

تنها رفیق راه اوست

کوچه های طوسی اینترنتی

باغ زیبای تفرجگاه اوست

گرچه او همراه اول پیش خود دارد ولی

باز هم تنها و تنها مانده است

 

وبلاگهای به روز

استاد قزوه شعر جدیدی با عنوان حکایت در وبلاگش درج کرده بود که حال و هوای خاصی داشت. من هم این چند بیت رو از مضمون اشعارش الهام گرفتم.

کنار دست هزار اصطلاح امروزی
برای گریۀ من نیز خانه ای بگذار

به کهنه برگ کتاب قدیمی و خطی
که صفحه صفحۀ آن حال روزگار من است

به چاه حادثه از بیژنی سراغ بگیر
که چشم منتظرش موریانه ها خوردند

و با دلی همه مشتاق لحظۀ دیدار
منیژه ای به تماشای حال او ننشست

یکی یکی همه مردند پیر نقالان
به جای آن همه وبلاگها به روز شدند

اقتباس جالبی بود. اینطور نیست استاد؟

مردن

با سلام.

قبلا خلاصه ای از کتاب مرصاد العباد رو برای دوستان نوشتم. اما امروز می خوام با بکار بردن مثالی، ماهیت نفس اماره رو براتون تبیین کنم.

نفس امارۀ ما در ابتدا مثل کرم کوچکی می مونه که هرچقدر بیشتر بهش غذا بدی بزرگتر می شه و تبدیل به ماری می شه اما اگه محیط مناسب باشه و بیشتر بهش برسی باز هم بزرگتر می شه و تبدیل به اژدهای هفت سری می شه که دیگه از بین بردنش کار هرکسی نمی تونه باشه و حتی دیگه نمیشه از فرمانش سرپیچی کرد.

به قول قدما نفس تنها دشمن انسانه که هرچقدر باهاش مدارا کنی بیشتر بهت ضربه می زنه.

بکار بردن واژه "مزخرف" برای این دنیا خیلی مناسبه چرا که معنای اصلی "مزخرف" یعنی اینکه ما چیز بی ارزشی رو با زیور دادن جوری نمایش بدیم که با ارزش تلقی کنه. مثل سرب یا قلعی که با آب طلا پوشش داده شده و وقتی خراشی روی اون بیافته تازه معلوم میشه که طلای واقعی نیست و ما فریب خوردیم.

این خاصیت دنیا است که زشتی های اون در چشم ما زیبا دیده بشه و اگر اینطور نبود و انسانها اونو مثل چهرۀ واقعیش می دیدن هیچ وقت انگیزه ای برای ادامه حیات نداشتن. اما در میان انسانها افرادی وجود دارند که می تونن چهره واقعی دنیا رو ببینن و دلبسته ظواهر اون نشن.

گاهی اوقات وقتی با مرگ یکی از عزیزانمون مواجه می شیم به خودمون میگیم آخر دنیا همینه ها...

چقدر پوچ و بی فایده است. اما همینکه چند روزی یا چند ساعتی میگذره دوباره همون آش و همون کاسه

چند بیتی رو در همین رابطه به سبک خراسانی سرودم اگر چه یکی دو واژه سبک عراقی هم در اون مشاهده میشه. نظر شما چیه؟

در اصطناع هیولای نفس کوشیدیم

کنون تپانچۀ سالاریش باید خورد

 

مخور فریب مزخرف سرای این دنیا

از این رباط کهن آشیانه باید برد

 

دلا اگرچه قبولش برای ما سخت است

بدان که پیر و جوان دیر و زود یابد مرد

دورتر از این حوالی

با سلام، امروز حال و هوای سرودن شعر نو به سرم زد و چند مصراعی به ذهنم رسید. نظر شما چیه؟

از دور نزدیک تر

آری ...

آن سو تر از این حوالی

دوشیزه ای

رج می زند رشته ها را

با دست خالی

او گرچه سنّی ندارد

اما ...

مانند دیگران

از صبح تا شب

در فکر نان حلالی

غرق حیا و نجابت

رخسار او

پوشیده در زیر شالی

او ظاهری ساده دارد

بی زرق و برق

چون آب چشمه پاک

 در کوزه های سفالی

او مثل من شعر می گوید اما

ملموس تر

در قالبی پر توالی

تق تق

تتق تق

تتق تق

هر شانه حالی به حالی

افسانه ای است

نقش ترنج خیالش

در تار و در پود قالی

پروانۀ کسب و کارش

رسمی و قانونی

رسمی تر از رسم دنیا

بر مهد گلهای رنگین

بگشوده بالی

 

دنیا همین مکروه تکراری است

دنیا همین مکروه تکراری است

تاریکی و تزویر و بیماری

 

هرگروشه ای صدها نفر عاقل

شاعر شده از فرط بیکاری

 

شرمی دگر در گفتگوها نیست

شرمنده ایم از روی بی عاری

 

هر نوجوانی را که می بینی

تریاکی و بنگی و سیگاری

 

شاعر چرا در خود فرو رفتی؟

شاید تو هم از شهر بیزاری!

 

شاید تو هم مثل عروسکها

سرخورده ای در خواب بیداری!

 

دنیا برای تو یه آئینه است

با هر نگاهی شوق دیداری

 

حظ کن تماشای وجودت را

در شهر کوران آینه داری

پندهای انوشیروان

انوشیروان یکی از پادشاهان نام آور روزگار است که در عدل گستری شهره روزگار بود. بعضی ها گفته اند که اگر قضیۀ عقوبت کردن بزرجمهر "وزیر معروف انوشیروان" در میان نمی آمد، تا جهان باقی است نام انوشیروان را به نیکی یاد می کردند.

در اثنای مطالعه کتاب قابوس نامه "نثر عنصرالمعالی" به باب هشتم آن یعنی "دریاد کردن پندهای نوشین روان" رسیدم و تصمیم گرفتم نیمی از این پندها را (که بیش از چهل مورد است) برای بهره مندی خوانندگان در این وبلاگ به تحریر در آورم.

 ۱- تا روز و شب آینده و رونده است از گردش حالها شگفت مدار

۲- چرا مردمان از کاری پشیمانی خورند که از آن کار، دیگری پشیمانی خورده باشد

۳- چرا ایمن نخسبد کسی که با پادشاه آشنایی دارد؟

۴- چرا زنده شمرد کسی خویشتن را که زندگانی او جز به کام بود؟

۵- چرا نخوانی کسی را دشمن که جوانمردی خویش در آزار مردمانداند؟

۶- چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد؟

۷- با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید (شایسته است) و نه دشمنی را.

۸- بپرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد

۹- داد از خویشتن بده تا از داور مستغنی باشی

۱۰- حق گوی اگرچه تلخ باشد

۱۱- اگر خواهی که راز تو دشمن نداند با دوست مگوی

۱۲- خرد نگرش (سطحی نگر) بزرگ زیان مباش

۱۳- مردم بی قدر را زنده مشمر

۱۴- اگر خواهی که بی گنج توانگر باشی بسنده کار(قناعت گر) باش

۱۵- به گزاف(گران) مخر تا به گزاف نباید فروخت

۱۶- مرگ به زانکه نیاز به هم سران (هم پایه گان) خویش

۱۷- از گرسنگی بمردن به از آنکه به نان فرومایگان سیر شدن

۱۸- به تخایلی که ترا صورت بندد بر نامعتمدان اعتماد مکن و از معتدمان اعتماد مبر

۱۹- به خویشاوندان کم از خویش محتاج بودن مصیبتی عظیم دان که در آب مردن به (بهتر از آنکه) که از فزغ (وزغ) زنهار (امان) خواستن

۲۰- فاسقی متوازع این جهان جوی بهتر از قرای متکبر آن جهان جوی

4کوچک بزرگ

چند روز قبل حین مطالعه کتاب کلیله و دمنه، به مطلب بسیار جالبی برخورد کردم که خیلی خوشم اومد. هرچند مطلب حدودا مربوط به هزار سال پیشه ولی تکرارش خالی از لطف نیست:

"چهار چیز است که مقدار کم آن را نیز باید زیاد دانست:

۱- آتش

۲- دشمن

۳- بیماری

۴- وام"

اگه کمی دقت کنیم، می بینیم که یه جرقّۀ کوچولو می تونه آتش مهیبی رو ایجاد کنه و دشمن هرچند کوچک و خوار باشه نباید اونو دست کم بگیری. بارها پیش اومده که وقتی بدجوری مریض میشی دکتر بهت میگه که اثر یه سرماخوردگی قدیمیه که هنوز تو تنت باقی مونده و نهایتا یه مواقعی پیش میاد که یه وامی از بانک می گیری یا ضامن کسی میشی تا تسهیلات کم قیمتی رو از بانک دریافت کنه ولی سالهای سال اقساطش رو پرداخت نمیکنه و یه مرتبه نامه ای از بانک میاد و میگه شما مبلغ کلانی به بانک بدهکار هستی.

هرکسی که قبلا یکی از این بلاها سرش اومده، ارزش این نصیحت رو بیشتر متوجه میشه.پس نتیجه می گیریم که ارزش پیام یا نصیحت به تاریخ اون نیست و با گذشت زمان ممکنه ارزش بیشتری هم پیدا کنه

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

حاتم طایی در عرب و عجم به بخشندگی و کرم زبانزد خاص و عام بود. روایت شده که حاتم برادری داشت که به گونه ای به شهرت حاتم حسادت می کرد و همیشه سعی می کرد با او در شهرت برابری کند. اما این خواسته محقق نمی شد.

حاتم خزانه ای داشت با پنجره های متعدد، که فقرا دستشان را از این پنجره ها وارد می کردند و حاتم به آنها کمک مالی می کرد.

پس از مرگ حاتم، برادر او در این حجره نشست و اعلام کرد که فقرا هنوز هم می توانند برای گرفتن کمک به این حجره مراجعه کنند چرا که اگر حاتم مرده است، برادرش هنوز زنده است.

روزی از روزها که برادر حاتم در حجره نشسته بود، دستی برای گرفتن کمک از یکی از پنجره ها وارد حجره شد و او مبلغی را به سائل پرداخت کرد. بعد از مدت کوتاهی همان دست از پنجره دیگری وارد شد. )توضیح اینکه پنجره ها طوری تعبیه شده بود که چهره افراد پشت پنجره ها قابل رویت نبود(به محض اینکه متوجه تکراری بودن فرد شد دست او را گرفت و با تندی فریاد زد: می خواهی سر مرا کلاه بگذاری؟

ناگهان صاحب دست چهره خود را به نمایش می گذارد. او کسی جز مادر حاتم نبود.

مادر که قصدی جز موعظه و پند نداشت گفت:

هزار بار از من و دیگران شنیده بودی که تو نمی توانی به اندازه برادرت بخشنده باشی، اکنون دلیل آن را به تو می گویم:

روزی من با همین کسوت از یکی از پنجره های این حجره دستم را وارد اتاق کردم و حاتم مبلغی را به من داد و همان لحظه از پنجره های دیگر دستم را وارد کردم وقتی به چهلمین پنجره رسیدم او همچنان به من کمک کرد در حالیکه می دانست این دستها متعلق به یک نفر می باشد.

بله فرزندم اگر حاتم چیزی می بخشید آن چیز را از روی سخاوت ذاتی و رضایت دل می بخشید اما اگر تو چیزی به کسی بخشیدی تنها به خاطر کسب شهرت بوده و به دلیل نداشتن خلوص نیت به شهرت هم نرسیدی.

برادر حاتم که بسیار از شنیدن این مطلب عصبانی و نا امید شده بود بر سر چاه زمزم آمده و  )نعوذ بالله( اقدام به بی حرمتی به این چاه مقدس می نماید.

از آن روز به بعد او نیز با این کار به شهرت می رسد و زمانیکه دلیل این کار ناپسند را از او می پرسند می گوید:

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد          در دل دوست  به هر حیله رهی باید کرد

حقیقتا اگر قرار است انسان کار خلافی هم انجام دهد بهتر است که آن کار را نیز به نحو احسن انجام دهد.

از ابتدای خلقت تا کنون انسانهای فراوانی پا به عرصه وجود گذاشته اند اما نام تعداد محدودی از آنها بر جریده تاریخ ثبت شده است. به قول بنده

فرعون اگر که لاف خدایی نکرده بود

گر بولهب طریق سلامت سپرده بود

حتی پس از گذشت هزاران هزار سال

راهی به جاودانۀ قرآن نبرده بود