شعر امام مهربان سروده حمیدرضا طهماسبی
شوره زاری تشنه ام
سوزان و داغ
من کویرم!
چشمه جوشان جانم باش
کلبه ای متروکه ام
تاریک و سرد
مانده ام در اوج تنهایی و درد
لحظه ای را میهمانم باش
منزلی ویرانه ام
از خاک و سنگ
خشت خشت تارو پودم خاره سنگ
در وجودم مارها لولیده اند
کیمیای خاک من
گنج نهانم باش
زایری سرگشته ام
حیران و مات
مانده در اندیشه آب حیات
تشنه ام
آب حیاتی بر دهانم باش
در شب تاریک و تار
در هجوم سایه های مرگبار
مست و مدهوشم کن از چشم خمار
ساغر و پیمانه و رطل گرانم باش
این و آن در سنگلاخ غم رهایم کرده اند
مهربانم!
مرهمی بر زخمهای این و آنم باش
پای تا سر شوق پروازم چو مرغان حرم
من غریبم
باز کن آغوش خود را آسمانم باش
همچو مرغی مانده دور از آشیانم سالها
مرغ زارم
سرپناهی بر دل بی آشیانم باش
ای پناه بی پناهان گرچه لایق نیستم
بی پناهم
ضامن جرم و رهین آهوانم باش
ای حریم بارگاهت ملجا درماندگان
بنده زارم امام مهربانم باش