سیاووش آواز ایران زمین

بنازم خداوند آواز را

هنرپرور نغمه پرداز را

 

سیاووش آواز ایران زمین

نشان مباهات این سرزمین

 

به هر گوشه فایق ز نزدیک و دور

نفیر همایون و شهناز شور


نوای تو خوشتر ز بانگ هزار
خدایی ترین نغمه ی روزگار

"پیام نسیمی" و "آرام جان"
"معمای هستی" و "سرو چمان"

نه هر بلبلی چون "نوا"ی تو خواند
گواراتر از "ربنا"ی تو خواند

به آوای تو زهره در آسمان
به وجد آورد جمله افلاکیان


صدایت فراتر ز نوع بشر
نوای تو آواز "مرغ سحر"


ولی "عشق داند" که تو کیستی
یقین دانم از خاکیان نیستی

کسانی شنیدند "آوای دل"
که "رندان مستند" و "رسوای دل"

گرت بشکند سنگ بد گوهری
نیفتد عیارت دمی از زری

 

بیا تازه کن "یاد ایام" را

خجل کن شراب و می و جام را

بریز ارغوانی که "جامم تهی" است
بنوشان شرابی که کامم تهی است

 

"شب وصلم" از "بوی باران" خوش است

به "فریاد" این "مرغ خوش خوان" خوش است

به دل دشنه ی "ساز خاموش" تو است
لبم تشنه ی "چشمه ی نوش" تو است

بخوان نغمه ی ناب داوودی ات
به امید درمان و بهبودی ات

ز حق خواهم ای بلبل خوش بیان
که باشی ز "بیداد گل" در امان

 

خبر ده ز بهبودش ای "قاصدک"

ز باران بده مژده ای "داروک"

خدایا نگهدارش از قهر و کین
سیاووش آواز ایران زمین

 

شفا ده تن "فخر آفاق" را

مرنجان دل و "جان عشاق" را

 

بسوزی ای سر انگشت من

بسوزی ای سر انگشت من هزاران بار
که گشته ایم ز دستت به روز تیره دچار

هر آنچه بر سرمان رفته از حماقت تو است
نکرده آنچه تو کردی به حقمان، تاتار

چه کردی ای سر انگشت بی کفایت من؟
که مانده ایم به وضعی فجیع و نکبت بار

از انتخاب غلط آنچنانمان کردی
که هست حاصل هر سالمان دریغ از پار

بدین روال چو باشی به کار خود مشغول
دگر نیاز نباشد به داعش و انصار

چه جای دشمن خونین که ما جماعت گول
برآوریم خود از روزگار خویش دمار

بدان که رای غلط مشت بر دهان خودی است
کجاست پوزه ی خصم و دهان استکبار؟

جز انتخاب بد و اشتباه ما چیزی
به روی اینهمه آتش نشان نشد آوار

بدان اگر که نباشی به فکر جبرانش
دوباره لحظه ی آوار می شود تکرار

اگر که صاحب تشخیص نیستی، بنشین
کسی تو را به حقیقت نکرده است اجبار

که گفته است به مردم که پای صندوق رای
به از ندادن رای است، رای نکبت بار

میان اصلح و صالح چه انتخاب کند
کسی که فرق نداند میان موز و خیار

هدف سعادت خلق است از گرفتن رای
نه ازدحام کثیر و فزودن آمار

مباش هموطنم ساده لوح و احساسی
که عاقبت نکنی بر قصور خود اظهار

امان ز لذت پست و مقام و ثروت و جاه
امان ز وعده ی بیجا و حرف مفت و شعار

ز پهلوان قوی پنجه پرسشی دارم
تو را به کرسی شورای پایتخت چه کار؟

بجز بزرگی بازو چه دیده ای در خود؟
ویا به خویش چه دیدی ز سروری آثار؟

که در تصاحب این پست و جایگاه خطیر
هزار مرتبه کردی چو کودکان اصرار

توانگری و لیاقت به زور بازو نیست
وگرنه فربه فراوان و پهلوان بسیار

ببین که در خور هرکس وظیفه ای دادند
یکی به دادن حکم و یکی به بردن بار

دلاوری که به جنگ حریف خود می رفت
گرفته مایه ی سربندوپی کنون از یار

یلی که وزنه ی سنگین به روی سر می برد
کنون به روی هوا برده شهرمان انگار

مقصران پلاسکو جزا نمی بینند؟
چرا کنند رهاشان بدون بند و حصار؟

به جای گوشه ی زندان صفا کنند امروز
به باغ خرم تجری ز تحتها الانهار

تو در وقوع بلا هاج و واج می مانی
شبیه مرد تهی دست رفته در بازار

بیا اریکه ی قدرت رها کن و برگرد
بیا و بیشتر از این مکن خودت را خوار

تو از سیاست و علم و هنر چه می دانی؟
بیا و کار جهان را به حال خود بگذار

تو از فلاکت بیچارگان چه می دانی؟
ندارد آگهی از حالت پیاده، سوار

اگر که دیده ی شورای شهرمان کور است
تو فکر مام وطن باش یا اولوالابصار

شهید عشق- شعری در سوگ آتش نشانان غیور حادثه پلاسکو

تویی که آخر اخلاص و عشق و ایمانی
تویی که در تب و تاب گذشتن از جانی

فدای پاکی دستان پینه بسته ی تو
تویی که پاک تر از قطره های بارانی

چگونه شغل بنامیم کار و بارت را؟
که نیست پیشه و عشقی است پاک و ربانی

چه بی عطوفت و خام است آن که می گوید
که گرم کسب معاشی و در پی نانی

در این زمانه که هرکس به فکر خویشتن است
تویی که یاور این و برادر آنی

اگر نبود وجودت به خویش می گفتم
که مرده است شرف، از تبار انسانی

بگو که با چه زبانی ستایشت گویم
که نیست در خور شانت کتاب و دیوانی

تویی که دیده ی امید ملتی بر تو است
تویی که قوت قلب تمام ایرانی

تو قهرمان منی قهرمان نمی میرد
اسیر پنجه آتش مشو به آسانی

به قطره قطره ی خونت که با تو می مانم
تویی که در همه حالات سخت می مانی

تو در کمال شجاعت به ما نشان دادی
که نیست رسم عبادت به داغ پیشانی

گرفته بغض غریبی گلوی احساسم
شبیه حال و هوایی که خوب می دانی

بگو کجای بهشتی؟ که خاک برداری
تمام گشت و کماکان ز دیده پنهانی

تو را به دوش ملائک برند دست به دست
که تا به خوان رسولت کنند مهمانی

شهید عشقی و یادت همیشه جاویدان
که تا همیشه ی تاریخ زنده می مانی

پلاسکو سروده حمیدرضا طهماسبی

اگرچه خرم و آباده طهران
نجنبی یک شبه بر باده طهران

ببین تا مشتری افتاد بفروش
که بدجوری به خرج افتاده طهران

نه ایرادش فقط آلودگی نیست
سراسر مشکل و ایراده طهران


هزاران مفلس و معتاد و ولگرد
به سرتاپای خود جا داده طهران

کنام قلدران و زورگیران
بدون قید و بی قلاده طهران

نه داره بر جوان و پیر رحمی
نه مهری بر نر و بر ماده طهران

به تدبیر دبیر و سعی ساعی
گهی آبستن و گه زاده طهران

برای عده ای حصر و حصاره
برای عده ای افتاده طهران

برای عده ای غمگین و خاموش
به چشم عده ای هم شاده طهران


همیشه مردمی در صحنه داره
مطیع و شاکر و آزاده طهران

چه ناهمگون شده پایین و بالاش
نداره چاره جز سنباده طهران

شنیدم حاصل بی بند و باری است
قصور افتاده در ارشاد طهران


خوشا بر خطه ی پاک اروپا
ببین غرق گناه افتاده طهران

چه آتیشی به جون شهر افتاد؟
که مصداقش نبوده یاد طهران


بنازم غیرت آتش نشانی
که شد پاسوز استمداد طهران


به هر جا شعله ای آتش فشونه
چو بمبی حاضر و آماده طهران

دریغ از ذره ای برنامه ریزی
برای وقت فوق العاده طهران

پلاسکو گوشه ای از صد هزاره
نداره راه حلی ساده طهران

زبونم لال اگه قهر طبیعت
بگیره می کنه بنیاد طهران

ولی این مرتبه عمق مصیبت
نمیشه کمتر از ابعاد طهران


خداوندا به حق هشت و چارت
تو را سوگند بر اوتاد طهران

برس اون لحظه با امداد غیبت
به آه و ناله و فریاد طهران